اسباب کشی

وسایلم را جمع میکنم

هر کدام را از یک گوشه خانه

زیر آنها پر از خاطره است

میراث من

گرد خاک گرفته اما ارزشمند

برای رفتن خرج میکنم

از خانواده تا خودم

از حرص و حسرت گذشته

تا آرزو فردا

همه به کنار

بی قراری این روزهایم

از ترس است

رسیدن به سیاه چاله درونم

سکوتی که هر روز تاریک تر میشود

رفتن مثل ماری در ذهنم لانه کرده

سمی ، گزیده و مسموم شدم

شاید درمان در این رفتن باشد

رفتنی که به ظاهر انتخاب اما اجباری است

هر چه که ببرم ، مهم نیست

خانه من در نهایت

با یک ذهن خسته پر خواهد شد